اون روز واقعن یه خلوت مادر دختری بود - تاریخ: 1398/5/26 ساعت: 14:00
من به طرز معجزه آسایی یه دوست پیدا کردم. یعنی حتی اگه خودتونم ماجرا رو می شنیدین، به این پی می بردین و تعجبتون رو ابراز می کردین.و خدا می دونه که تعریف کردن آشناییمون یه تفریح شد برامون.:)))))و من بهش
The day was a nightmare, so i turned it into a daydream - تاریخ: 1398/5/26 ساعت: 14:00
می خوام واسه این پست یکم روزمره طور شم. انقد که همه چی حوصله سر بر شده.دیروز روز عجیبی بود. انقد عجیب و نفرت انگیز که حتی نمی تونستم تو خونه بمونم و باید یه قدمی برمیداشتم.چت کردن تو گپ وود حوصله سر ب
Just tired - تاریخ: 1398/5/26 ساعت: 14:00
این مواقع آدم دلش می خواد کاش یه کانال با کلی ممبر داشت، و یه لینک ناشناس هم میذاشت تا باهاش حرف بزنن.
درسته که نمی خوام بزرگ شم، ولی چه کنم؟:)) - تاریخ: 1398/5/26 ساعت: 14:00
بالاخره وارد وادی ترسناک تر زندگیم شدم.فکر گذاشتن پشت تک تک انتخابایی که توی دفترچه وارد می کنم و پرسیدن از همه راجب شهراشون و دانشگاهاشون هفت تا جون ازم کم کرد، باعث شد سه تا جوش بزنم در صورتی که هیچ
این واسه تک تک شماهاست که تو قسمت آپدیت شده ها سرگردونین. - تاریخ: 1398/5/26 ساعت: 14:00
داشتم وبلاگای اخیرا اپدیت شده بلاگفا رو می دیدم، و چیزی که باهاش مواجه شدم ناراحت کننده ترین اتفاق ممکن بود. که همه انقدر نگران کنکور و انتخاب رشته ایم و فکر می کنیم همه چیز از اینجا به بعد درست می شه
از مزایای منزوی بودن من که انقدر باعث شد چارلی رو دوست داشته باشم. - تاریخ: 1398/5/26 ساعت: 14:00
من بالاخره اون کتابی که شماها صداش می کنین "مزایای منزوی بودن" و من مثل تنبلا صداش می کنم "the perks" رو خوندم، و انقدر راجبش حرف دارم که انگار هیچ حرفی ندارم. این کتابه به معنای واقعی هیچ بخش هیجان ا
بیاین یکم قدردانی هم انجام بدیم تو این وب!:))) - تاریخ: 1398/3/19 ساعت: 11:40
دوستان و عزیزان و خواننده های خاموش و غیرخاموش و همیشه همراه، وقتشه که به احترام یکی از دوستای قدیمی و همیشگی اینجا بایستیم و دست بزنیم و افتخار کنیم که نوشته اش توی هفته نامه دوچرخه چاپ شده.شهرزادِ د
^^) - تاریخ: 1398/3/19 ساعت: 11:40
هروقت دفتر قهوه ای رنگم رو باز می کنم تا توش بنویسم، یاد الی میفتم.همیشه صفحه اولش باز می شه و ایموجی اسمایلی ای که برام کشیده رو می بینم و بی اراده لبخند می زنم.و بدون هیچ استثنایی باید ته دفتر رو نگ
خونه دلبر مامان بزرگ جان! - تاریخ: 1398/3/19 ساعت: 11:40
دیروز، روز خونه مامان بزرگ بود! یعنی روزی که هوا آفتابی و دلگشاست و بهار رو با تمام وجودت احساس می کنی و همچنان اردیبهشته، اگه نری خونه مامان بزرگ اون روز حرام است و بس.:)و من آگاه به این امر که اگه ه
Somewhere we've settled in seattle - تاریخ: 1398/3/19 ساعت: 11:40
هوا بارونی بود و آسمون خاکستری تر از همیشه.آلیسون با کلافگی تمام با سینیِ غذای تو دستش همه جا رو زیر نظر گرفته بود که بهش پناه ببره و فایلای ویالون جدیدی که یاد گرفته و نواخته بود رو توی soundcloud آپ
To days that i felt alive bakc then - تاریخ: 1398/3/19 ساعت: 11:40
اخیرا، اکثر شبا اتاقم لبریز از نور ماه می شه. هروقت که از خواب می پرم می بینم تمام اتاقم روشنه، و ماه رو به رومه. این قشنگ ترین قسمت روزامه. وقتی می تونم الیوت اسمیت گوش کنم و باهاش balled of big noth
Luciole is a true firefly - تاریخ: 1397/12/2 ساعت: 5:31
چند روزیه که هوا باب میل من شده، و حتی الان بارون میاد و من لوسیل رو گذاشتم پشت پنجره تا جون بگیره. اوه، راستی بهتون درمورد لوسیُل چیزی نگفته بودم؟!از وقتی لوسیل اومده وظیفه شناس تر شدم.مرتبن میرم بهش
من یه قصّه ام، تو یه قصّه ای، ما هممون یه قصّه ایم... - تاریخ: 1397/12/2 ساعت: 5:31
این چند روز جز داستان خوندن کاری ازدستم برنمیومد. من مرتبن داستان می خونم و قصه پشت قصه، و افسانه پشت افسانه، تا از حقیقت داستان زندگی خودم فرار کنم. من همیشه داستان می خوندم تا پناهنده شم، ولی حقیقت
Straight into Barbara's eyes - تاریخ: 1397/12/2 ساعت: 5:31
برای اینکه گذشتتو تغییر بدی مسیر زیادی در پیش داری. و برای اینکه آیندتو پیدا کنی باید جراتشو داشته باشی که به اون نگاهی بندازی، و من امشب به چشم های باربارا نگاه کردم. شاید پشت دیوار کمدمون، افسانه ای
The princess of the land of eternity - تاریخ: 1397/12/2 ساعت: 5:31
قبلن که می رفتم وب دوستم و پستاش رو می خوندم یا حتی پروفایلشو چک می کردم، هیچ وقت به درک این موضوع نمی رسیدم که چرا "شاهدخت سرزمین ابدیت" رو دوست داره. و طبق قضاوت های بی مورد و الکی وقتی دیدم نویسندش
I will die for her at last - تاریخ: 1397/12/2 ساعت: 5:31
امروز اِلی واسم یه کتاب آورد، و در اون بین چند تا کاغذم بود که یکیشون متن آهنگ موردعلاقم به فرانسوی بود و یکی دیگه نُت همون آهنگ بود.خب من دوستش نداشته باشم؟واقعن کاش می شد ارادتم بهش بابت این ریزکاری
من یه توهمم و تو هم همینطور!! - تاریخ: 1397/12/2 ساعت: 5:31
همیشه دوست داشتم قابلیت اینو داشته باشم که داستان های کوتاه بنویسم، ولی حتی ایده کلی ای هم تو ذهنم شکل نگرفت که بتونم طرحشو پیاده کنم، دوست داشتم بتونم برای همه دور و بریام قصه تعریف کنم و واسشون شعر
One step to change your decoration, one step closer to change urself - تاریخ: 1397/12/2 ساعت: 5:31
خب من اون قالب قبلی،با دخترِ دوربین به دست و پیراهنش و استایل عکسش و همه خصوصیاتش رو با تمام وجودم دوست داشتم. ولی :۱. این متنا رو از هم جدا می کنه و طیف خاکستری قشنگی داره که حتی رنگ تیتراش دلمو بُرد.۲.این پاریسه و باعث میشه هردفعه که میام به رویاهام فکر کنم و ترعیب بشم درس بخونم واسش. I mean, don'...
This is an alternative post - تاریخ: 1397/12/2 ساعت: 5:31
تو یه جهان موازی، لایرا نشسته پشت میز و لاک ارغوانی رنگ به ناخناش می زنه، و به محض اینکه صدایی رو از سمت پنجره می شنوه به اون سمت بر می گرده و لبخند می زنه و چهره جسپر رو می بینه که بهش می گه لبخند زی
Charlotte never leaves her alone, now she knows - تاریخ: 1397/12/2 ساعت: 5:31
شارلوت در حالی که دستان یخ زده لایرا را در میان صنوبرهای بلند می فشرد و بیهوده سعی در گرم کردنشان داشت به چشمانِ او خیره شده بود و آرزو می کرد کاش بداند در پشت چشمان پر تشویش چه می گذرند.و متقابلن، لایرا هیچ وقت دستانش را از دستان او بیرون نکشید و آرزو می کرد کاش او بداند که چشمان پرتشویشش چه می خوا...