همیشه صفحه اولش باز می شه و ایموجی اسمایلی ای که برام کشیده رو می بینم و بی اراده لبخند می زنم.
و بدون هیچ استثنایی باید ته دفتر رو نگاه کنم و دوباره اون متنی که نوشته رو بخونم. و دوباره دلم تنگ شه. برای همه اون روزا و همه اون ماجراها. دلم تنگ شه برای همه اون استرسای الکی و زمانایی که باهم حرف می زدیم. وقتی که هرروز همدیگه رو می دیدیم و با اینکه نمرمون واسمون یکم مهم بود می گفتیم: می دونی که نمره هیچوقت مهم نیست و معیار شخصیتت نیست؟ تو بدون اینا عالی ای.
می دونم حتی پنج سال دیگه هم اگه به این دفتر نگاه کنم همینقدر قلبم فشرده میشه و درد میگیره. حتی پنج سال دیگه هم مثل الان اشک تو چشام جمع می شه و هیچ مانعی واسه ریختنشون نمی شم.
برچسب:
نویسنده: سام میرزاده